مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من کوبی زمین من به سر آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم یک درد ماندگار! بلایت به جان من می سوزم از تبی که دماسنج عشق را از هُرم خود گداخته زیر زبان من تشخیص درد من به دل خود حواله کن آه ای طبیب درد جوان من! نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را تا خون بَدَل به باده شود در رگان من گفتی غریب شهر منی این چه غربت است کاین شهر از تو می شنود داستان من! خاکستری است شهر من آری و من در آن آن مجمری که آتش زرتشت از آن من زین پیش منبع
درباره این سایت